مونولاگ

 

زمانی که انسان به مرحله ای از زندگانی رسیده باشد که مسائل اجتناب ناپذیر را با متانت پذیرا شده باشد، طعم خوب و بد را با تمام وجود خود چشیده باشد و در کنار زندگی برونی، یک زندگانی درونی حقیقی تر از وجود خود ساخته باشد، دیگر خیال نمی کنم که زندگی من در خلاء و خالی از ارزش ها بوده باشد؛ حتی اگر سرنوشت برونی ام به روال مقدور همه ی انسان ها از پیش تعیین و به من تکلیف شده باشد، اما حیات درونی ام ساخته و پرداخته ی وجود خودم بوده و خود را شخصاً مسئول و پاسخگوی همه ی شادی ها و تلخی های آن می دانم.

 

                                                                                    (گرترود - هرمان هسه)

+ حامد ; ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٠
    پيام هاي ديگران ()   

 

گاهی آدم به نقطه ای می رسه که می تونه خودکشی کنه، اما همون زمان بهترین وقت برای خودسازیه. وقتی آدم دچار خودکم بینی می شه، بدترین کار اینه که درون خودش و در دیگران ایجاد ترحم کنه. وقتی بهترین دوستات، بهترین کار دنیا رو می کنن و ضعف هاتو بهت می گن، باید اینو بدونی که اونا با افسردگی تو خوشحال نمی شن، بلکه با احساس ایجاد تغییر در تو خوشحال می شن. یه وقتی صورت مسئله مشخص نیست و تو گیج می زنی، اما وقتی مشکل معلوم شده باید دنبال راه حلی برای تصحیحش باشی. اینا رو می نویسم که قدری هم عملگرا بشم، حرف های قشنگ دیگه بسته، چون به خودم قول دادم، جلوی یکی از عزیزترین کسهام.

 

 

+ حامد ; ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٩
    پيام هاي ديگران ()   

 

٣.

با هر سکوت و هر لبخند

هر نوازش و لطافت شیرین دستانت

خوش آمد می گویی

فصل تازه ی زندگی مرا.

چه بسیار کوه ها و دریاها

و باران های بوسه های پر آغوش

در انتظارند

و خورشیدی که زین پس

بر قوس روزهای "ما"

سُر می خورد.

با هر کلام و همه حس بی کرانه ام

و با هر دم

که دیگر

جز از میان بازدم تو

فرو نخواهد نشست

چنان دوست می دارمت

که برابرت

زندگی ست.

 

+ حامد ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٦
    پيام هاي ديگران ()   

 

٢.

پشت پنجره ایستاده بودیم

به تو می گفتم ماه چه زیباست

تو پنجره را باز کردی

و ما جوری همدیگر را در آغوش گرفتیم

که از آن شب به بعد

به دنبالمان می گردند.

***

روی لبخندت بوسه می زنم

و قلب رقصانم

روی کاغذهای سفید

گرد و خاکی به پا می کند.

بلیط های نمایش حزن انگیز

روی میز جا ماندند

پس بیا شنا کنیم

و روی زندگی

موج بیاندازیم.

 

 

+ حامد ; ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

برای مهنوش:

 ١.

واژگان بیچاره درون قلبم

(که این روزها عجیب بزرگ شده است)

سراسیمه و سرگردان

آدرسشان را گم می کنند.

گاهی که همدیگر را پیدا می کنند

سرخوش اما ناچیز

در نهایت می شوند

"دوستت دارم"

که ترجیح می دهم ساکتشان کنم

تا باز هم کنارت بنشینم و

دست به دامان چشمانم شوم.

 

 

+ حامد ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٥
    پيام هاي ديگران ()   

 

وقتی دور است با چشمان گریان

خنده بر لبانم می ماسد

در پارک مردگان قدم می زنم

و روی نیمکت مخصوص اشک و آه می نشینم

از میان سنگ های صیقل خورده

قلبم می پرد از روی مرگ

و گوشه ای می نشیند

نزدیک او

که با چشمان گریان

دور از من

شور تازه ی زندگی ست.

 

+ حامد ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

 

There is immense amount of pain and sorrow in the world that is distributed unfairly among the people.

Each of us subscribes this point of view.

It means each of the people believes that he/she is bearing unfair pain.

It implies that, unfair pains are distributed fairly among the people!

 

 

 

+ حامد ; ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٠
    پيام هاي ديگران ()   

 

یک ساعتی می شد که ایستاده بود پشت پنجره و به جعبه ای زیر تیر برق چشم دوخته بود. به حسابش یک ربع پیش باید می آمدند. نگران بود که امشب نیایند یا بیایند و به خاطر سنگینی آن را نبرند. آخر تا کسی سبیلشان را چرب نکند آشغال های بزرگ را نمی برند. بی حرکت پشت پنجره ی تاریک، نگران ایستاده بود. می دانست آنها که دیر کنند، گربه ها شروع به کار می کنند. سرِ فرصت همه چیز را زیر و رو می کنند. مگر اینکه شانس بیاورد و در آن لحظه که گربه ای برای تفتیش آن جعبه نقشه کشیده است، پیرمردی پشت خمیده از آن حوالی بگذرد. فقط آنها هستند که با حال نزارشان حوصله ی این را دارند تا خم شوند و سنگی را بی رمق به سمت گربه ها و پلاستیک های پاره پرتاب کنند.

هوا تاریک بود و سرد و او پشت پنجره نگران ایستاده بود. جعبه زیر نور کم سوی تیر چراغ برق، از آن بالا لحظه ای نمایان بود و لحظه ای دیگر، نبود.

 

 

 

 

+ حامد ; ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٠
    پيام هاي ديگران ()   

چکیده

برگ ها می ریزند

و من ماژیک می کشم

روی خط هایشان.

+ حامد ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٥
    پيام هاي ديگران ()   

 

چه بازی هایی می کند

زندگی

با ما

ما

با زندگی.

 

 

+ حامد ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱۳
    پيام هاي ديگران ()   

 

دوستش دارم

عینک واقع بینی را که برمی دارم

عاشقش می شوم.

 

 

+ حامد ; ٦:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٥
    پيام هاي ديگران ()   

 

این روزها خاطره می شوند، زندگی در قزوین، اولین تجربه ی مستقل بودن در شهری دیگر و خانه ای جدا از خانواده. از قزوین تا رشت راهی نیست و می توان رفت و آمد کرد، اما دوست دارم بیشتر آنجا بمانم که ابعاد تجربه بیشتر شود. فقط می ماند اینکه بهار است و اینجا هوا ملس است و آرام اما آنجا بادٍ دیوانه دارد و هوا آشوب است و کثیف.
وقت هایی که تنهایی، اولش سخت است چون می دانی که تنهایی، یعنی هنوز عادت نکرده ای، خودت را ازآنٍ آنجا و خانه ات را ازآن خودت نمی دانی. بعد عادی می شود و در کارهایت غرق می شوی، غذا می پزی، ظرف می شوری، قدم می زنی، مطالعه می کنی و منظم می شوی. اما از لحظه ای که با خودت قرار می گذاری که در فلان روز و فلان ساعت به شهرت بر می گردی، آن روز برایت بزرگ می شود و روز شماری می کنی و باز هم سخت می شود.
چند ماه پیش، بعد از آنکه مصاحبه با بهمن شعله ور و ابراهیم گلستان را خواندم بعدی از شخصیتشان برایم جالب آمد که شاید بتوان اسمش را گذاشت جهان-وطن بودن. خصوصیت مثبت افراد جهان-وطن این است که به این نتیجه رسیده اند که در مکانی که در این برهه از زمان زندگی می کنند جایی است که باید باشند و عمل زندگی کردن را محدود به بودن در جغرافیای خاصی نمی دانند. گاهی سعی می کنم که به نوعی این خصوصیت را در خودم ایجاد کنم و هرجا که هستم واقعا باشم که برای آدم نوستالژیکی مثل من شاید اندکی سخت باشد.

 

+ حامد ; ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

دلم تنگ می شود در این روزها، تنگ خیلی کس ها، تنگ خیلی چیز ها، یکیش هم نوشتن در اینجا. برای اینجا نوشتن کافی است آن شناسه و رمز عبور را به یاد داشته باشم، اما آنچه در دسترس نیست را فقط می توان به گوشه ای زل زد و تخیل کرد، که این نه مرهمی است که نمکی است بر آن زخم.
خیلی سخت است، بیست و دو سال چکیده ای از طبیعت بیخ گوشم بود، کافی بود از پنجره نگاه کنم تا تغییرش را ببینم، جنبش زیر پوستی اش را حس کنم. هنگامی که از در وارد می شدم آن دو باغچه ی کوچک در سمت چپ و آن باغچه ی بزرگ سمت راست با بوهای مختلف و رنگ های جورواجور از من پذیرایی می کردند. در این روزها مادر هم جزئی از باغچه بود، در باغچه های کوچک با بیلچه اش گل های پامچال و بنفشه می کاشت و در آن باغچه ی بزرگتر تخم جعفری و شاهی و ریحان. درخت گلابی و آلبالو پر از شکوفه می شدند، سفید سفید، شکوفه های درخت سیب سفید و درشت بودند، درخت آشتالو شکوفه هایش صورتی بود که البته آشتالو هایش به ندرت نصیب ما می شد و بیشتر نصیب کرم ها و مورچه ها. کوچکتر که بودم بیشتر از همه نگران درخت های آلوچه بودم که نکند کم شکوفه بدهند و لذت غرچ غروچ گاز زدن آن آلوچه های ترش آبدار را از ما دریغ کنند.

حالا در این روزها از آن طبیعت،‌ فقط آفتاب سر صبح را از نزدیک حس می کنم، آن هم نه آفتاب ساعت ۱۰ صبح که آدم را وسوسه می کند چند دقیقه ای زیرش دراز بکشد بلکه آفتابی که ساعت شش و نیم خودش را ولو می کند توی اطاقم که عرق ریزان بیدارم کند و اسباب نگرانی ام شود که نکند بامبو ام زیر نور مستقیم اش بخشکد.

می دانم، دلتنگی هایم باقی نمی مانند، رسوب می کنند، همانطور که در این دو سال، در این چهار سال، در این هفت سال رسوب کردند. اما فقط ته نشین می شوند که گاهی موجی می زند و همه را پخش می کند، در هم می کند و معجونی می شود، خوراک زل زدن هایم به در و دیوار.

 

 

+ حامد ; ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٢٦
    پيام هاي ديگران ()   

 

بن بست بن بست است، اما مرگ مانند پیش ها نیست، مرگ دیگر خصیصه‌ی اسف انگیزش را از دست داده است.دیگر، غریبه نیست.غافلگیر می کند اما غافل گرفتن یک آشناست.دیگر از او نه ترسی هست و نه بی ترسی.نه وازننده است، و نه جذبه ای دارد.هست و حضور دارد و مانند رگ میان گردن و مانند استخوان پیشانی‌ست.مرگ پیوسته هست. تا وقتی که هستی هست، و زنده بودن یک خط نازک موازی آنست انگار سایه ای کمرنگ، انگار انعکاس، انگار یک مقلد دلقک. تا وقتی که هستی هست، وقتی که نیستی نیست. وقتی که نیستی، اگر بوده ای او نیست. وقتی که می آید، تیزاب سنجش عیار ِ بودنِ تو می شود. آن گاه معلوم می شود که در بودن آیا به راستی بودی؟
مرگ خط حاصل جمع است.
مرگ آغاز بُعد یافتن جوهر وجود، آغاز تبلور آگاهی‌ست.

ابراهیم گلستان

+ حامد ; ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٩
    پيام هاي ديگران ()   

 

بهار
    وقتی به خودم می آیم که به او سلام کنم، از کنارم گذشته است.

تابستان
    بعد از ظهرهایش میوه های خوش‌مزه می خورم.

پاییز
    در حال گرفتن یک تصمیم جدی‌ام، با فصل و این چیزها هیچ کاری ندارم.

زمستان
    می روم زیر پتو، با تمام وجود لمسش می کنم.

+ حامد ; ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٩
    پيام هاي ديگران ()   

 

جوانم ، گویا خیلی هم جوانم.یعنی آن تمرین زبان را که امروز حل کردم این را به من گفت.موضوع پیدا کردن صفت مناسب بود،برای این جمله: او یک معلم ۲۵ ساله است.او... من گفتم او تقریبا جوان است (‌ He's youngish ) اما جواب می گفت He's very young .دیدم راست می گوید،۲۵ سال که چیزی نیست، تازه اول جوانی‌ست. اما چرا این قدر خسته‌ام، چرا این قدر خسته‌ایم، با ما چه کرده اند در این چند سال که انگار سنگینی بار یک عمر بر دوش‌مان است و گله و شکایت یک عمر زندگی نافرجام در دل‌مان. حالا که کسی مسئولیت پیری زودرس ما جوان ها را بر عهده نمی گیرد دست کم یکی به آن طراح سئوال آمریکایی یا اروپایی بگوید که این جا تعریف دقیقی از جوان وجود ندارد یا توجیه‌اش کند که ۲۵ ساله‌ های ما فکر نمی کنند که very young هستند، که لااقل نمره ی این مثلا جوان بیچاره در آزمون به خاطر این سوء تعبیر ها ضایع نشود!

 

+ حامد ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٤
    پيام هاي ديگران ()   

 

باران

کودک بی قرار بهار

شیطنت وار بازی می کند

با چراغ آسمان،

شب ها در خواب خیس می کند

سقف ها و ناودان ها را

و هر صبح با شرمی زود گذر

ولو می کند جای خواب خیسش را

به زیر آفتاب

که بهانه ای می شود

تا لحظه ای آرام گیرد

این کودک بی قرار بهار.

+ حامد ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٤
    پيام هاي ديگران ()   

 

در آستانه ی سال نو و روز تولد من،همانند چند سال اخیر باز هم محکمه ای برپاست و همه ی چشم ها به لب های من خیره شده است تا بازگویم که در این ۲۴ سالی که از عمرم سپری شد بر من چه گذشت که در آستانه ی ۲۵ سالگی هنوز یک پایم در هوا و یک پایم بر زمین است و نتیجه ی آن همه افکار ایده آلی و انتخاب اهداف بزرگ و درون یابی های دقیق چه شد؟عجب محکمه ای ست و کشمکشی که بین من و قاضی بی رحم که باز خودمم.بیچاره من،بیچاره زندگی،بیچاره زمان.

دیگر از خیر آرامش گذشته ام که به قول منیرو روانی پور انگار قرار نیست هیچ وقت به آرامش برسیم و آن سکوت و ظاهر آراممان نشان نه از آرامش درونمان بلکه از روح سرخورده و مایوس مان دارد.اما این روزها به دنبال چیز دیگری هستم،صداقت،که ارزش آن را در لابلای جمع سه نفره مان (من و بابک و بهنام) یافته ام و کمبودش را در سایر روابط با اطرافیان و آشنایان.دیگر عصبیت و پس رفت های دیگران آنقدر مرا آزار نمی دهد که دروغ و دو روییشان.و بدتر از هر چیز آن است که یکی از عزیزانت؛کسی که از لابلای حرف های عادی اش می توانم بفهمم که عاشق است و حتا عاشق چه کسی،خواهری که آن همه صمیمیت و خاطرات دوران نوجوانی مان فراموش نشدنی ست،برایت بشود مظهر دروغ و تزویر.

عجیب است،دیگر با این وبلاگ و نوشتن در آن به شدت بیگانه شده ام که با وجود کثرت ناگفته ها و افکار گوناگون از دیشب تا حالا،که نزدیک غروب است،نتیجه اش شده است همین دو پاراگراف.حکایتش مانند دیدار با دوستی قدیمی ست که زمانی تمام حرف ها با او گفتنی بود و حالا تمام آن حرف ها بی ربط و سانسور شدنی است و دیگر فقط به او می توان گفت:سلام.چطوری؟چه خبرا؟چه کارا می کنی؟(و به قول بهنام) قورباغه ی من،قورباغه ی تو،و خداحافظ.

 

+ حامد ; ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢٩
    پيام هاي ديگران ()   

 

چی ميشه اگه يه رتبه‌ی خوب تو کنکور بيارم؟ها...؟ 

احتمالا خيلی خوب ميشه.

چی ميشه اگه يه رتبه‌‌ی خوب تو کنکور نيارم؟ها...؟

شايد خيلی خوب بشه.

 

 

+ حامد ; ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱۳
    پيام هاي ديگران ()   

 

۲ سال گذشت.از آن اشک ها، از آن دعاها و اميد به معجزه ای ناگهانی.از آن نگاه های خيره از پشت شيشه و آن دستگاه ها و نفس های مجازی.از آن آخرين بوسه ها بر پيشانی ِ کما بيش سرد و "دوستت دارم" های بی جواب مانده.از آن خواب های خيس و چشم های بسته ای در آرامش...

۲ سال گذشت

           از   ۲۶ / ۱۰ / ۸۳  

 

 

+ حامد ; ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٥
    پيام هاي ديگران ()   

 

برای مرجان :

 

کمی بيشتر از يک استکان چای
يک ليموی چهار قاچ
حرفهای پراکنده و
رها شدن موهايت بر شانه ها
عمر ديدارهايمان است
در محدوده ی اعتبار بليط های رفت و برگشت.

مستند های حيات وحش زير دريا
شايد هم يک لک لک
يا يک خيار
يا سرنتی‌پی‌تی و زن پاپای
يا ...
نگران نباش
به يادت خواهيم بود!

 

 

جاده های ذهنی بدجور مسدود است! شايد نسخه ی اصليش در بياد.

 

 

+ حامد ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢
    پيام هاي ديگران ()   

 

از ميان ثانيه ها سخن بگوی
زيرا آنچه را که سهم توست
از زندگی
از تجربه
برای من رويايی‌ست
که پروازش داده ام
بر صفحه ی سفيد انتهای هر کتاب.

برای تو از ثانيه ها سخن خواهم گفت
زيرا که زيسته ام
حرف به حرف
سطر به سطر
از کتابی که رويايی‌ست
از رويايی که زندگی‌ست.

 

 

 

+ حامد ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٩
    پيام هاي ديگران ()   

 

ثبت شد در تاریخ دل کندن ها. دفن شد در سطل زباله ی مخصوص کاغذ در خیابان رودباری، نیمی از گذشته ی من.

بار گذشته را باید سبک کرد، وگرنه زیر سنگینی اش تلف می شویم.

 

 

+ حامد ; ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۳
    پيام هاي ديگران ()   

 

همان خانه‌ی تنها
و زمستانش را می خواهم
لحظه ای که پر شد
با اولين بوسه ها
و دستان سردش
زير لباس هايم،
روی سينه‌ام
به بهانه ی گرم شدن.

 

 

+ حامد ; ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱۳
    پيام هاي ديگران ()   

 

به سادگی این شعر :

یار   با  ما   بی  وفایی   می   کند             بی گناه از  من جدایی می کند
شمع  جانم  را  بکشت  آن  بی وفا           جای  دیگر  روشنایی  می   کند
می کند   با  خویش  خود   بیگانگی           با   غریبان    آشنایی    می کند
جو  فروش  است  آن  نگار   سنگدل          با من  او  گندم   نمایی می کند
یار   من  اوباش  و قلاش  است و رند         بر من  او خود پارسایی می کند
ای   مسلمانان   به   فریادم    رسید         کآن فلانی  بی  وفایی  می کند
کشتی عمرم شکسته‌ست از غمش        از  من  مسکین جدایی  می کند
آنچه   با   من   می کند   اندر  زمان           آفت     دور    سمایی   می  کند
سعدی شیرین سخن  در  راه  عشق        از لبش   بوسی گدایی  می کند

 

«سعدی»

 

 

 

+ حامد ; ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٦
    پيام هاي ديگران ()   

 

صدای آن دست‌فروش مدام در سرم می پيچد،"روز پدر يادت نره".

 

 

+ حامد ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٧
    پيام هاي ديگران ()   

 

دزدکی چیزهایی می نویسم
از میان رقص دستهای راننده
و آن عاشق و معشوق هندی
در پیچ و خم های جاده.

خیره می شوم
بر سکوت سیاه آلود دشت
و ستاره های پر نور بی معنی.

باز هم تصادفی دیگر
بین نگاه های من
و دختران گوشه گیر رستوران بین راهی.

صمیمانه بر لب هایم می نهم
لیوان چای داغ را
و به سرعت جریمه ام می کند
باد سرد حسود
با لرزشی بر اندامم.

جواب سئوال هایم را،آن لحظه می گیرم
که دخترک مو طلایی زیبا
از میان لالایی های پدر
دزدکی لبخند می زند
بر غریبه ی ایستاده کنار پنجره.

+ حامد ; ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٠
    پيام هاي ديگران ()   

 

چه کنم که توان از من می گریزد،
وقتی نام کوچک او را
در حضور من بر زبان می آورند.

از کنار هیزمی خاکستر شده
از گذرگاهی جنگلی می گذرم
بادی نرم و نابهنگام می وزد،
سبکسرانه با بوئی از بهار.

و قلب من در آن
خبرهایی از دور دست ها می شنود،خبرهای بد
او زنده است،نفس می کشد،
اما غمی به دل ندارد!

«آنا آخماتوا»

 

+ حامد ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢
    پيام هاي ديگران ()   

 

جلويم می نشيند.عصبی است.عصبی ترش هم کرده‌ام.می گويم مانند عکسهای ۱۰ سال قبلش شده است.يک بطری آب معدنی و يک آناناس گلاسه فقط برای اينکه سفارشی داده باشيم،هر دو بی اشتهاييم.می دانم با اين حالی که دارد نمی شود صحبت کرد،اما خودش خواسته است.بايد آرامش کرد.می پرسم که در کلاس يوگا چگونه تمرکز می کنند؛يا به موسيقی گوش می دهند يا به صدای نفسهايشان.اينکار را می کنم.نمی گيرد که منظورم اين بود که اين کار را بکند.

به چشم هايش نگاه می کنم.احساس می کنم مانند پيکاسو هستم.هيچ وقت نفهميده‌ام که باید به پيکاسو حق بدهم يا نه.يک انسان ۶۰ ساله و يک دختر ۲۲ ساله که نسبت به هم احساسی می شوند.جور ديگری هم می شود به اين قضيه نگاه کرد؛يک مرد ۶۰ ساله ی مغرور که يک دختر ۲۲ ساله ی زيبا را اغفال می کند.يا،يک دختر ۲۲ ساله ی روشن فکر نقاش که مجذوب يک نقاش ۶۰ ساله‌ی مشهور می شود.

اما اينجا همه چيز بر عکس است.بين خودخواه بودن و مهربان بودن مانده‌ام.بار اول است چنين موقعيتی را تجربه می کنم،اما او نه.اوج ارتباطمان هم در انتهای يکی از ماجراهايش بود.معمولا حکم انتهای رابطه هايش را هم خودش صادر می کرد.

نمی گذارد به شيوه‌ی خودم حرف هايم را بزنم.چيزهايی را هم که در لفافه می گويم نمی گيرد.اصلا انگار نمی تواند فکر کند.هی می گويد که نمی فهمد دليلش چيست.دلم نمی خواهد آنقدر رک حرفهايم را بگويم که اشکش در بيايد.اما کم مانده بود مثال معروفم را بزنم که آقا جان من از باقالا قاتق خوشم می آيد و اگر هم کسی از من بپرسد چرا خوشت می آيد جوابی ندارم جز اينکه بگويم چون خوشم می آيد،و يک لبخند احمقانه و احتمالا،پايان.

زوجی می آيند و پشت ميز کناری می نشينند.می گويم اگر حالش خوب بود حتما بلند می شد و می رفت پشت... آن ميز می نشست.يکی از آن لبخندهای شيطنت‌وارش را تحويلم ميدهد.می گويد اگر برويم آنجا حرف خواهم زد؟ انگار که تا حالا هيچ چيز نگفته‌باشم.می گويم همين جا حرفهايم را می زنم.می گويد نه و بلند می شود.

سرش شلوغ است.تلفنش دائم زنگ می زند.با بی اعصابی همه را جواب می دهد.نتوانستم آرامش کنم.می گويم بهتر است که حرف هايمان را بگذاريم برای وقتی ديگر.می گويد هر زمانی که باشد باز هم اين طور عصبی خواهد شد پس بهتر است حرف ها در همين زمان گفته شود.من هم اندکی بی رحم می شوم.به خودش مربوط است.

به ياد سنت آگوستين می افتم که فلوريا را که ۱۲ سال با او زندگی کرده بود و فرزندی از او داشت ترک کرده بود.۱۰ سال بعد از جدايی‌شان فلوريا در نامه هايش به او بيان کرد که آگوستين بسيار خودخواه بود و به خاطر اينکه به بهشت و به رستگاری روحش بيشتر از فلوريا اهميت می داده او را ترک کرده است.با اينکه اندکی موقعيت خودم را به آگوستين نزديک می بينم ولی به فلوريا حق ميدهم چون آن گونه که از نوشته های فلوريا نتيجه گيری کرده‌ام،آگوستين انسان احمقی بوده است.

در مورد تاثيرات مثبت و منفي که بر همديگر گذاشته ايم صحبت می کنم،باز هم نمی گيرد که به چه ماجرایی می خواهم اشاره کنم.اشتباهاتم را می گويم،به کمبودهايم اشاره می کنم.می گويم اگر بخواهم مانند آدم هايی باشم که در اين شرايط دم از مهربانی و ديگر خواهی می زنند بايد به اين نکته اشاره کنم که نمی خواهم بار ديگر در تصميماتش برای آينده‌اش تاثير بگذارم و حضور من موجب از دست رفتن موقعيتی برای او شود.تا حدودی اين دليل را قبول می کند ولی می گويد که اين مسئله‌ی جديدی نيست.

از زير زبانش بيرون می کشم که دلش می خواهد از من بشنود که با کس ديگری هستم.خوب می داند که اين گونه نيست با اين حال  من هم به او همين را می گويم.ميگويد لابد خبری هست که من ميترسم نکند که او در آينده زيرآب مرا بزند.لبخندی می زنم و به سر کوچکش نگاه می کنم.می گويم اين هم می تواند گزينه‌ای باشد که اگر دلش بخواهد می تواند به آن فکر کند.باز هم نمی فهمد.يعنی هيچ وقت دلش برای فرديت‌اش تنگ نمی شود؟

باز هم مهربان می شوم.می گويم ديگر بهتر است برويم.باقی حرف ها بماند برای بعد.زير لب می گويد نه اين بار بايد تمام شود.ناگهان بلند می شود.مانده‌ام که چه بايد کرد.تمام دغدغه‌ام اين بود که "خداحافظ" بگويد و برود.

می روم تا حساب کنم.جلوی در ايستاده است.خيالم راحت می شود.می خواهد پياده برود.من هم می خواهم پياده بروم.خداحافظی می کنيم.می رود به سمت به دانشگاه. من هم می روم به سمت پرديس.

 

 

+ حامد ; ٥:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱٧
    پيام هاي ديگران ()   

 

يک مداد رنگی صورتی
برای اينکه رُزها را ...
نه،مادرم را رنگ بزنم .

يک مداد رنگی نارنجی
برای اينکه خورشيد را ؟
نه،دوستانم را رنگ بزنم .

هر رنگی غير از آبی
برای اينکه خودم را رنگ بزنم .

سيب های سبز حياط‌مان
جدا" احتياج به رنگ آميزی ندارند .

 

 

+ حامد ; ۱:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱۳
    پيام هاي ديگران ()   

 

امروز معنی واقعی زندگی را در اين صحنه احساس کردم:

زنی که تماشا می کند،شوهرش پيکان قراضه‌شان را پارک می کند.

 

 

+ حامد ; ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٥
    پيام هاي ديگران ()   

 

آيا گذشته‌ات تو را به اسارت درآورده است؟


از پدرم تنها نامی مانده است
مشخصه‌ای برای من
در فرم‌های استخدامی.

آنها می گويند،
پرونده‌دارم
کاری برايم نيست.

ياد آن سلول دو در يک
متحولم می کند
تمام معده‌ام را بالا می آورم
اما فقط يک بار.

اين را هم به ياد دارم
پشت آن قاب عکس
روزی نوشته بودم:
گذشته مانند گيلاس کرم خورده‌ای است
که يک طرفش را می توان خورد.

 

 

+ حامد ; ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٧
    پيام هاي ديگران ()   

 

هنگام تولد فرزند پسر


همه‌ی خانواده ها وقتی بچه‌شان
به دنيا می‌آيد آرزوی بچه‌ای باهوش دارند.
منی که از رهگذر هوشم
تمام زندگی‌ام ويران شده‌است
فقط می توانم اميدوار باشم
بچه‌ام خنگ و نادان باشد.
بعدش در مقام وزير کابينه
زندگی راحتی خواهد داشت.

«برشت»

 

 

+ حامد ; ٥:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٦
    پيام هاي ديگران ()   

 

"امروز ديگر می نويسم."،جمله ای‌ست که اين روزها بارها تکرارش کرده ام ولی هر بار جلوی اين صفحه‌ی سفيد نشستم و به آن نگاه کردم اما يک حرف هم ننوشتم يا به قول گلی ترقی در «درخت گلابی» نتوانستم افکار متواری‌ام را کنار هم بگذارم و چيز معنا داری از آنها درآورم.امان از دست اين "ميم" !

دلم می خواهد بنويسيم،از روی علاقه ای ديرين،از چيزهايی که ديده‌ام،از چيزهايی که خوانده‌ام،از تجارب جديدی که داشته ام.اما نا اميدانه فکر می کنم تمام حرفها و نوشته های بالقوه‌ام بکارتشان را از دست داده‌اند و ديگر نکته‌ی بکری در آنها نيست که بتوان گفت.می دانم،بعد از خواندن اين جمله ی آخر،دو عدد "ب" ی عزيز اخمهايشان را در هم می کنند و دلسوزانه می گويند : "ح" جان،اين که می گويی درست ولی می توان از دل حرفهای به ظاهر تکراری هم چيزهای جديدی درآورد،تازه مگر همه فقط حرفهای جديد می زنند،مهم ديدگاه است که تنوع آن به تعداد انسان ها‌ست.

باز هم سلينجر عزيز و اين بار با «جنگل واژگون»،لذت خواندن يک داستان خوب را بعد از مدت ها به من برگرداند.آنقدر جذابيت ها‌ی نوشتاری سلينجر فوق‌العاده است که می تواند از يک طرح داستانی بسيار ساده که حتی نمونه های سطحی ترش را می توان در سريالهای آبکی تلوزيون خودمان هم پيدا کرد،داستانی می نويسد که تا اين حد به دل آدم می نشيند.زنده باد جروم ديويد سلينجر!

دلم می خواهد بيشتر بنويسم،اما وسوسه‌ی گذاشتن نقطه‌ی پايان و فرستادن اين پست بعد از مدت ها،مانع از فکر کردنم می شود.پس .

 

بگذار زيبايی‌ات خود بگويد
بی چند و چونی
تو سکوت می کنی
او به سخن در می آيد: من هستم!
به هزار جلوه از راه می رسد
سرانجام
برتر از هر چيز!

«ريلکه»

 

 

+ حامد ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٧
    پيام هاي ديگران ()   

 

دوست من ماهی به دست

از آب بيرون می آيد

ماهی اش را می خرم

پول زيادی پايش می دهم.

تا خانه ام،آن طرف آبگير

از پل چوبی بايد بگذرم

ماهی ِ سرحال و اشتها آوری ست

(و البته ليز!)

مانده ام سرخش کنم يا کباب

يا شکم پر درون فر بگذارمش

يا...

ماهی از دستم سر می خورد،

به درون آب شيرجه می زنم

آخر ماهی اش گران بود!

از آب که بيرون می آيم،ماهی به دست

دوستم ماهی ام را می خرد!

 

 

+ حامد ; ٩:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱٩
    پيام هاي ديگران ()   

 

وابستگی به گذشته.دکمه ی ريوايند را فشار می دهم.دوربين قژ قژی می کند،ساکت می شود.زمان: واپسين دقايق سال ۱۳۸۰.مکان: خانه ای که حال تنها می توان نام خانه ی کودکی بر آن نهاد.تصوير ۵ نفر را نشان ميدهد،همه به ظاهر شاد هستند.با ديدن هر کدامشان دلم می خواهد با صدای بلند زار بزنم.اما به اشکها فقط اين اجازه را می دهم تا مژه هايم را تر کنند،از ترس دری که شايد ناگهان باز شود.

"تو متعلق به هستی هستی،تو متعلق به هيچکس نيستی"،۱۰،کيارستمی.حالا من،يکروز بعد از ديدن ۱۰،به ياد شديدترين تعلقاتم در زندگی افتاده ام.تصويرها را دنبال می کنم،آدمهای شاد همديگر را بوس می کنند،هديه ها را باز می کنند،باز هم بوس می کنند.آن يکی که من بودم،کيکی که عدد ۱۹ بر روی آن نوشته شده است را  به تعداد قاچ ميکند.همه پشت يک ميز با سفره ی هفت سين،پر از چيز های نو نشسته اند.کسی قلبم را فشار ميدهد،قلبم تنگ می شود،تنگ می شود،برای آن يکی که ديگر نيست...

ياد حرف لنی می افتم(خداحافظ گاری کوپر)،رومن گاری:"آزادی از بند تعلق".بارها برای خودم تکرار می کنم،"آزادی از بند تعلق..."،ولی انگار باز هم وابسته ام،وابسته به همين جمله:"آزادی از بند تعلق".

 

 

+ حامد ; ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٢۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

"بدی جون تموم کرد حامد"،وقتی مامان اينو گفت، يهو رنگ و روم پريد،احساس کردم دارم سياه ميشم.من که خودمو تو اين مورد قوی کرده بودم پس اين اشکا چيه که تو چشام حلقه زده.

يه روز عالی،يه روز خوب،روزی که با يه احساس قديمی شروع شد،بوی ۴ سال پيش رو برام ميداد،روزی که بعد از مدتها نشسته بودمو داشتم کتاب می بلعيدم،صدای زنگ تلفن،خبر مرگ،نکبت،گه،بازم انسانيت،بازم محدوديت،بازم آرزوهای به گور رفته...

هنوز صدای قشنگش که از ته گلوش در ميومد توی سرمه.شايد سه چهار دوره ی کوتاه بيشتر نديدمش.شايد تعداد ساعتهايی که باهاش بودمو جمع بزنم به اندازه ی مجموع ساعتای يه هفته هم نرسه.ولی خيلی دوسش دارم.ايکاش بازم بياد با اون چشمای آبی رنگ تيله ايش که تا عمر دارم يادم نميره.بدی جون خيلی دوست دارم.

کم بود.دايره کامل نشد.ورفت.

 

مرجان.مرجان.مرجان...

 

 

+ حامد ; ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/۱٤
    پيام هاي ديگران ()   

 

می توانم تمام شب را به ماه خيره شوم

و مچم ساعتش را پوشيده باشد.

انديشه ام فرا تر از من می رود

(از قابی که از آن به دنيا می نگرم

و دنيا از آن به من)

هنگامی که به ساعت نگاه می کنم

بار آينده را از شانه هايم بر می دارم

و زندگی را در آغوش می گيرم.

 

 

+ حامد ; ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٧
    پيام هاي ديگران ()   

 

نيستم،شايد

دری که باز شود

بگشايد

گنجينه ای نو.

به ناچار،هستند

نيازی برای سکون

بی خيال به خواب

در کوچه ای بن بست.

اما

شايد،نيستم

دری که بگشايد

جلايی دهد

ديدگان را

منظره ای نو.

 

 

+ حامد ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢۳
    پيام هاي ديگران ()   

 

به خواب ديده ام

شبهای گيسوانت را

و در آغوشت خوانده ام

ترانه ی دستانت را.

ای مهر ِ بی پايان

ميعاد قلبهايمان،اين بار

ميان نرگسهای سينه هايت.

 

 

+ حامد ; ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱٦
    پيام هاي ديگران ()   

 

هنگام طلوع اولين گنجشک

و مرگ آخرين ستاره

اين بار شنيدم

هنگام وداع

حسرت وار

از خوبيهای تو می گفتند!

 

 

 

+ حامد ; ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٧/٢۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

نمايش بزرگ فرو افتاد

چشمهای حيران

خيره بر پرده ی مبهم.

پشت پرده

هنوز ايستاده بود

"من"

تنها!.

 

 

+ حامد ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۱۳
    پيام هاي ديگران ()   

 

بنگر به جهان چه طرح بربستم، هيچ               وز حاصل عمر چيست در دستم،هيچ

شمع طربم ولی چو بنشستم، هيچ              من جام جمم ولی چو بشکستم،هيچ

                                                    « خيام »

+ حامد ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/۳۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

ديشب خوابتو ديدم،برگشته بودی پيش ما،همون جای هميشه گی دراز کشيده بودی و بازم داشتی از من دفاع می کردی. "چطور مطوری حامد آقای گل" .بابايی دلم خيلی برات تنگ شده،خيلی...

دوست دارم باباجون،هر جا که باشی...

+ حامد ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٢٩
    پيام هاي ديگران ()   

 

"وقتی از عشق حرف می زنيم، از چه حرف می زنيم"

ديروز کلی در موردش بحث کرديم ولی تفکرات ضد و نقيض من همواره برجاست.دلم می خواد دوباره عاشق بشم تا ببينم اين عقايدم رو تا چه حد می تونم پياده سازی کنم، عشق را فقط برای عشق خواستن نه چيز ديگری.يعنی می شه با حس حسادت، تملک و تعلقی که عشق بوجود مياره جنگيد و پيروز شد و عشق رو با چيزايی نظير ازدواج و سکس و تملک و ... محدود نکرد؟واقعا دلم می خواد دوباره عاشق بشم.

اعصابم خرده، اين نسبی نگری پدر آدم رو در مياره، آدم دلش می خواد وجود خودشو، وجود همه چيز رو نفی کنه.ديوونه کننده است.

شايد دريا کمی از آرامش وجودش رو به من ببخشه، اگه مزاحما بذارن...

 

 

+ حامد ; ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٢٢
    پيام هاي ديگران ()   

 

سحرگاه،حس ديدن زنی در آغوشم،عطر مو هايش،لطافت اندامش،آرامش نفسهايش ،مرا به تنهايی خود واقف می کند.تجاربی را می بایست از سر گذراند،اما پاهايم را در بند می بينم،پاهايمان را.روزی که بگذرد ديگر باز نمی گردد و ما همچنان در خفقان.

 

 

+ حامد ; ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/۱٥
    پيام هاي ديگران ()   

 

هر چند که رنگ و بوی زيبا ست مرا                چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه ی خاک                 نقاش  ازل  بهر  چه  آرا ست   مرا

                                                 «خيام»

 

 

+ حامد ; ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٤
    پيام هاي ديگران ()   

 

از لطافت باران، بر گونه هايم

تا تجسم دستانم،‌ بر شانه هايت

آنچه بر من چون خواهشی‌ست

باران

حضورت

موسيقی

و تکرار

وتکرار

وتکرار.

 

 

+ حامد ; ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢٠
    پيام هاي ديگران ()   

 

زير باران

دو عدد پيراشکی داغ

يکی خورده،

    آن يکی سهم توست

               نگه‌اش خواهم داشت...

 

 

+ حامد ; ٦:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

اين روزا سرم خيلی شلوغ،کار پروژه ،کار آموزی از اينورم اين کلاسا،ولی خوشحالم که می تونم بالاخره يه پولی هم درآرم.

نمی دونم اين دلپيچه‌‌م بخاطر اين بود که اين چند روزه زياد به بابا فکر کردم يا به خاطر اين بود که مامان رفته تهران.ميشه باهاش کنار اومد.

چرا آسمون اعتصاب کرده،نا سلامتی به شهر ما ميگن شهر باران،پس کجاست اون بارونای اصيل رشتی؟

برنامه ی تئاتر بيضايی هم که ماليده شد،چقدر احمقن آخه.

کارم شده فقط خالی و پر کردن کتابخونه،نمی تونم يه کتاب رو درست و حسابی بخونم،فکر می کنم دارم وقتمو تلف می کنم،اين همش بخطر اينه که فکر می کنم بايد ارشد قبول بشم ولی برنامه ريزی نکردم.واقعا دلم ميخواد ادامه بدم.

زن    بگو آ، يه جوری که انگار می خوای بهم بگی دوستم داری.
مرد   آ.
زن    بگو آ، يه جوری که انگار می خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی کنی.
مرد   آ.
زن    بگو آ، يه جوری که انگار می خوای بهم بگی بمون.
مرد   آ.

...

«داستان خرسهای پاندا...  -- ماتئی ويسنی‌يک»

ياد اون دختری که جلوی آبغوره فروشی ديدم به خير...

خيلی وقت بود اينجوری گزارشی ننوشته بودم.

 

 

+ حامد ; ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٩
    پيام هاي ديگران ()   

 

پرستيدنی ست
تصويری از تو
که در من به يادگار مانده،
آيا به راستی بار ديگر
در تماشای وجودت
به سجده خواهم نشست؟

 

بدنبالت خواهم گشت در تمامی خيابانهايی که به پارک منتهی خواهند شد و فالوده فروشی ها،و اين شهر کوچک چاره ای ندارد جز آنکه با من همگام شود و ترا به من تسليم کند.

کارپه ديم...

 

 

+ حامد ; ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۳۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

رحمت بی حد و اندازه ی خداوند مهربانی ها! همچون يه اسپات لايت در هر دوره بر روی افرادی خاص قرار می گيره.حالا که يه چند ماهی ميشه که تراژدی ما به پايان رسيده و ما از صحنه خارج شديم حضور اين نور رو در جايی نزديک خودم احساس می کنم و حالا تماشاگر تراژدی اونا هستيم.بدی جونُ، ۴ سال پيش وقتی واسه بار اول که ديدمت افسوس خوردم چرا تو ايران نيستی و اگه اينجا بودی چقدر دلم می خواست از همه بيشتر با شما ارتباط داشته باشم.

اين لکه های سياه اضافی ما رو ول نمی کنن،اول تو مغز بابای من و حالا تو ريه يا کبد تو.اصلا نمی خوام داستان بابای من دوباره تکرار بشه.اصلا دلم نمی خواد به اين قضيه فکر کنم.

بيچاره ملی جون،وقتی ياد عذابی که مامانم تو دوره ی مريضی بابام می کشيد و اون گريه های بی صداش می افتم ديوونه می شم و کاملا درک می کنم که ملی جون چی می کشه،هم بخاطر خواهرش،هم بخاطر مادرش و حالا پدر آقا بهزاد هم که به اين داستان اضافه شده.

آه مرجان،تو چه می کشی،تو هم داری مثل اون دوره ی من تمام دردهايی رو که در درونت احساس می کنی همونجا خفه می کنی چون حتما فکر می کنی که اطرافيانت ديگه طاقت ديدن درد کشيدن تورو ندارن و می تونم فريادهای خفه ی تو رو تصور کنم.واقعا دردناک.برات صبر آرزو می کنم.

حکم جنگجوی  خسته ای رو دارم که غرور ابلهانه اش مانع از اين می شه که به شکستش فکر کنه.من با خدا جنگيدم و شکست خوردم و واقعا نمی دونم که ديگه بايد چی کار کنم.

 

 

+ حامد ; ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٩
    پيام هاي ديگران ()   

 

هر کس که حرفهای تکراری بزند، شنونده گانش را ابله فرض کرده است.آيا آن کس که آن بالا بالا ها کل کار نوشتن را انجام می دهد حرفهايش به مقدار شگفت انگيزی تکراری نيست و آيا او نيز ما را ابله فرض نمی کند؟

 

 «ژاک و اربابش - ميلان کوندرا»

 

+ حامد ; ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٥
    پيام هاي ديگران ()   

 

قومی   متفکرند  اندر  ره  دين                  قومی به گمان  به  تازه  در  راه  يقين

می ترسم از آنکه بانگ آيد روزی               کای بی خبران راه نه آن است و نه اين

 

«خيام»

+ حامد ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٥
    پيام هاي ديگران ()   

 

چه سخت است بدون مرز نوشتن،بدون سانسور،بدون محدوديت.از عشق می بايست بدين گونه شعری ساخت،از ژرفای آنچه از من بر می آيد.زيباترين عشق ها را از دست داده ام و هيچگاه بر من آشکار نشد که آيا براستی عشق بوده ام يا نه.عشق بودن شيرين است و من طعم آن را فقط در روياها احساس کرده ام،طعم تکيه گاه بودن،طعم نوازش شدن،طعم اشکهای رستگاری،طعمی ماندگار.

حال اين را فهميده ام که هيچ تعبيری از عشق جز خود عشق صحيح نيست،عشق را برای عشق خواستن،نه برای تملک شخصی ديگر،نه برای لذت و نه برای ايجاد زوجيتی دائمی.آغاز و پايان عشق می بايست خودش باشد زيرا عشق به تنهايی باعث تکامل می شود.*من به پايان نيانديشم  /  که همين عاشق شدن زيباست *

اين بود اشتباه من در سالهای پيش.حال که بدنبال عشقی هستم که تنها عشق باشد هر کس به جستجوی بهانه ای غير از عشق است.

به ياد او که زيباترين عشق ها را به من آموخت.دلتنگ تو...

ديدار به قيامت...

 

 

+ حامد ; ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

بی جهت کوشيده بودم تا در ورای خود به دنبال خود بگردم.چشمان عاری از قدرت را چه بی باکانه ساعتها بر تحول انتزاعی جسمی ثابت دوخته بودم.کودکانه بود تمام روياهايم ،اما آرام.می بايست زمانی را پيدا کنم تا در نزديکترين فاصله با من واقعی خود قرار بگيرم.پيش به سوی...

 

 

+ حامد ; ٢:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱٤
    پيام هاي ديگران ()   

 

تارهای زندگی من
بر پودهای وجود تو
چه سر درگم!
چه زيبا!

 


 

+ حامد ; ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱٠
    پيام هاي ديگران ()   

 

دلم تنگ بود برای نوشتن بر روی اين ديوار سفيد،برای دردودل کردن با اين صفحهء بی روح.آن زمان شازده کوچولو سخن می گفت و حال ايگو،آنچه واقعا در درونم شکل گرفته است،بدون مرز...

 

+ حامد ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٧
    پيام هاي ديگران ()   

 

ديدگانت،چو آسمان

جلوگاه آرامشی ست شيرين

و قلبت

آشيان اعجاز.

ای هم آواز فرشتگان

بر فراز دشتهای بيکران سکوت

نغمه ای سر ده

تا جاودانه شود

جريان خروشان رود

و حضور تو.

 

 

 

+ حامد ; ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٧
    پيام هاي ديگران ()